تبليغاتX
مهسا شیطونک

مهسا شیطونک

 معنی واقعی عشق !

عشق کلمه ایه که خیلیها اونطور که دوست دارن تفسیرش میکنن . غافل از اینکه جملات قاصر از بیان وسعت و عظمت این کلمه هستند . اصلا ایندفعه میخوام از دنیای خودمون و تفاسیر مختلف منطقی و غیر منطقی درباره عشق جدا شم . دوست دارید بدونید که عشق تو دنیای با صفای کوچولو ها چه معنایی داره ؟

واقعا عشق چیه ؟

جمعی از متخصصان این سوال رو برای کودکان 4 تا 8 ساله مطرح کردند و پاسخ هایی که گرفتند بسیار بسیار عمیق تر از اونی بوده که تصورشو میکنیم ... بخونید و قضاوت کنید

عشق از نگاه کودکان

از زمانی که مادربزرگرم دچار آرتروز شد دیگر نمیتوانست خم شود و ناخن های پایش را خودش کوتاه کند و این کار را پدربزرگم براش انجام میداد . حتی وقتی که دست های خودش هم دچار آرتروز شد . این عشق است . 8 ساله

وقتی کسی شما را عاشقانه دوست میدارد شیوه بیان اسم شما در صدای او متفاوت است و تو میدانی که نامت در لبهای او ایمن است . ۴ ساله

عشق یعنی اینکه وقتی برای خوردن غذابا کسی بیرون میری بیشتر چیپس خود رو به او بدی بدون اینکه توقع متقابلی داشته باشی ! ۶ ساله

عشق آن چیزی است که در اوج خستگی لبخند رو به لبانت میاره . ۴ساله

عشق یعنی اینکه وقتی مامان برای بابا قهوه درست میکنه و برای اطمینان از طعمش اول خودش کمی ازش میخوره . ۷ ساله

عشق یعنی اون وقتی که به کسی میگویی لباست خیلی قشنگه و اون از فردا هر روز همون رو پیشت میپوشه . ۷ ساله

عشق یعنی زمانی که مامان بهترین تکه مرغ رو واسه بابا میزاره ! 5 ساله

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم آذر 1388ساعت 23:9  توسط مهسا  | 

دوستت دارم فرهادم

چقدر سخته تو چشمهاي کسي که تمام عشقت رو دزديده وبه جاش يه زخم هميشگي رو قلبت هديه داده زل بزني وبه جاي انکه لبريز از کينه و نفرت بشي،حس کني هنوزم دوسش داري. چقدر سخته توخيالت ساعت ها باهاش حرف بزني اما وقتي ديدش هيچ چيزي به جز سلام نتوني بگي..... چقدر سخته وقتي پشتت بهشه دونه هاي اشک گونه هاتو خيس کنه، اما مجبور باشي بخندي تانفهمه هنوزم دوسش داري

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم آذر 1388ساعت 22:55  توسط مهسا  | 

گفتي مي خوام بهت بگم همين روزا مسافرم
«بايد برم» براي تو فقط يه حرف ساده بود
کاشکي مي ديدي قلب من به زير پات افتاده بود
شايد گناه تو نبود، شايد که تقصير منه
شايد که اين عاقبتِ اين جوري عاشق شدنه
***
سفر هميشه قصه رفتن و دلتنگيه
به من نگو جدايي هم قسمتي از زندگيه
هميشه يک نفر ميره آدم و تنها مي ذاره
ميره يه دنيا خاطره پشت سرش جا مي ذاره
هميشه يک دل غريب يه گوشه تنها مي مونه
يکي مسافر و يکي اين وره دنيا مي مونه
***
دلم نمياد که بگم به خاطر دلم بمون
اما بدون با رفتنت از تن خستم ميره جون
بمون براي کوچه‌اي که بي تو لبريزه غمه
ابري تر از آسمونش ابراي چشماي منه
***
بمون واسه خونه‌اي که محتاج عطر تن توست
بمون واسه پنجره اي که عاشق ديدن توست!

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم آذر 1388ساعت 22:54  توسط مهسا  | 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم آذر 1388ساعت 22:49  توسط مهسا  | 

 

يه دختر كوري تو اين دنياي نامرد زندگي ميكرد .اين دختره يه دوست پسري داشت كه عاشقه اون بود.دختره هميشه مي گفت اگه من چشمامو داشتم و بينا بودم هميشه با اون مي موندم يه روز يكي پيدا شد كه به اون دختر چشماشو بده. وقتي كه دختره بينا شد ديد كه دوست پسرش كوره. بهش گفت من ديگه تو رو نمي خوام برو. پسره با ناراحتي رفت و يه لبخند تلخ بهش زد و گفت :مراقب چشماي من باش

هميشه به من مي گفت زندگي وحشتناک است ولي يادش رفته بود که به من مي گفت تو زندگي من هستي روزي از روزها از او پرسيدم به چه اندازه مرا دوست داري گفت به اندازه خورشيد در اسمان نگاهي به اسمان انداختم ديدم که هوا باراني بود و خورشيدي در اسمان معلوم نبود شبي از شبها از او پرسيدم به چه اندازه مرا دوست داري گفت به اندازه ستاره هاي اسمان نگاهي به اسمان انداختم ديدم که هوا ابري بود وستاره اي در اسمان نبود خواستم براي از دست دادنش قطره اي اشک بريزم ولي حيف تمام اشکهايم را براي بدست اوردنش از دست داده بودم

بهت نمی گم دوسِت دارم،ولی قسم می خورم که دوسِت دارم بهت نمی گم هرچی که می خوای بهت می دم،چون همه چیزم تویی نمی خوام خوابتو ببینم، چون توخوش ترازخوابی اگه یه روزچشمات پرِاشک شد ودنبال یه شونه گشتی که گریه کنی،صِدام کن بهت قول نمی دم که ساکتت کنم ،اما منم پا به پات گریه می کنم اگر دنبال مجسمه سکوت می گشتی صِدام کن، قول می دم سکوت کنم اگه دنبال خرابه می گشتی تا نفرتتو توش خالی کنی ، صِدام کن چون قلبم تنهاست اگه یه روزخواستی بری قول نمیدم جلوتو بگیرم اما باهات میدوم اگه بیه روز خواستی بمیری قول نمی دم جلوتو بگیرم اما اینو بدون من قبل از تو میمیرم

روز اول گل سرخي برام اوردي گفتي براي هميشه دوستت دارم روز دوم گل زردي برايم اوردي گفتي دوستت ندارم روز سوم گل سفيدي برايم اوردي و سر قبرم گذاشتي و گفتي منو ببخش فقط يه شوخي بود

 

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم آذر 1388ساعت 19:6  توسط مهسا  | 

 

                            گاهي آرزو مي کنم...     

 

   کاش هرگز نمي ديدمت تا امروز غم نديدنت را

 

                بخورم!!!

 

کاش لبخندهايت آنقدر زيبا نبودند که امروز آرزوي

 

         ديدن يک لحظه

 

فقط يک لحظه از لبخندهاي عاشقانه ات را داشته

 

                     باشم!

 

کاش چشمان معصومت به چشمانم خيره نمي شد

 

                    تا امروز

 

چشمان من به ياد آن لحظه بهانه گيرند و اشک

 

                    بريزند!

 

کاش حرف هاي دلم را بهت نگفته بودم تا امروز با

 

                        خود نگويم

 

" آخه او که ميدونست چقدر دوستش دارم!!!!"

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم آذر 1388ساعت 0:48  توسط مهسا  | 

در بيمارستاني ، دو مرد بيمار در يك اتاق بستري بودند. يكي از بيماران اجازه داشت كه هر روز بعد از ظهر يك ساعت روي تختش بنشيند . اما بيمار ديگر مجبور بود هيچ تكاني نخورد و هميشه پشت به هم‌اتاقيش روي تخت بخوابد آنها ساعت‌ها با يكديگر صحبت مي‌كردند، از همسر، خانواده، خانه، سربازي يا تعطيلاتشان با هم حرف مي‌زدند هر روز بعد از ظهر ، بيماري كه تختش كنار پنجره بود ، مي‌نشست و تمام چيزهايي كه بيرون از پنجره مي‌ديد براي هم‌اتاقيش توصيف مي‌كرد.بيمار ديگر در مدت اين يك ساعت ، با شنيدن حال و هواي دنياي بيرون ، روحي تازه مي‌گرفت اين پنجره ، رو به يك پارك بود كه درياچه زيبايي داشت مرغابي‌ها و قوها در درياچه شنا مي‌كردند و كودكان با قايقهاي تفريحي‌شان در آب سر گرم بودند. درختان كهن ، به منظره بيرون ، زيبايي خاصي بخشيده بود و تصويري زيبا از شهر در افق دوردست ديده مي‌شد. همان طور كه مرد كنار پنجره اين جزئيات را توصيف مي‌كرد ، هم‌اتاقيش چشمانش را مي‌بست و اين مناظر را در ذهن خود مجسم مي‌كردروزها و هفته‌ها سپري شد يك روز صبح ، پرستاري كه براي حمام كردن آنها آب آورده بود ، جسم بي‌جان مرد كنار پنجره را ديد كه با آرامش از دنيا رفته بود . پرستار بسيار ناراحت شد و از مستخدمان بيمارستان خواست كه مرد را از اتاق خارج كنند مرد ديگر تقاضا كرد كه تختش را به كنار پنجره منتقل كنند . پرستار اين كار را با رضايت انجام داد و پس از اطمينان از راحتي مرد، اتاق را ترك كرد.آن مرد به آرامي و با درد بسيار ، خود را به سمت پنجره كشاند تا اولين نگاهش را به دنياي بيرون از پنجره بيندازد . بالاخره او مي‌توانست اين دنيا را با چشمان خودش ببينددر كمال تعجت ، او با يك ديوار مواجه شد مرد ، پرستار را صدا زد و پرسيد كه چه چيزي هم‌اتاقيش را وادار مي‌كرده چنين مناظر دل‌انگيزي را براي او توصيف كند پرستار پاسخ داد: شايد او مي‌خواسته به تو قوت قلب بدهد. چون آن مرد اصلا نابينا بود و حتي نمي‌توانست ديوار را ببيند.

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم آذر 1388ساعت 0:39  توسط مهسا  | 

عمری با حسرت و انده زیستن نه برای خود فایده ای دارد و نه برای دیگران
باید اوج گرفت تا بتوانیم آن چه را که آموخته ایم با دیگران نیز قسمت کنیم
.
لحظات از آن توست؛ آبی، سبز، سرخ، سیاه، سفید،... رنگهایی را که بایسته است بر آنها بزن
روزهایت رنگارنگ
.
سال نو مبارک
.
نوروز یک هزاروسیصدوهشتادوهشت

+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم فروردین 1388ساعت 15:3  توسط مهسا  | 

نوروز پاسداشت عشقهای کوچکی است که زنده مانده اند و روز تعظیم در برابر عشق های بزرگی که عظمت را کوچک می دانند.پس به تو در نوروز سلام می کنم که بزرگترین عشق این کوچکی.
+ نوشته شده در  پنجشنبه ششم فروردین 1388ساعت 15:3  توسط مهسا  | 

اين بار مي خواهم هفت سين عیدرا با ياد تو بچينم

سبزه را با ياد روي سبزه ات

سمنو به ياد شيريني لبخندت

سايه دانه به رنگ چشم هايت

سرکه با ياد ترشي مهربانيت

سیب با ياد ترديه گونه هايت

سکه با ياد درخشش قلبت

سير با ياد تندي کلامت

با همه خوبي ها و بدي هايت ... دوستت دارم

عید نوروز 1388

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 17:16  توسط مهسا  | 

باز هفت سين سرور
ماهي و تنگ بلور
سکه و سبزه و آب
نرگس و جام شراب
باز هم شادي عيد
آرزوهاي سپيد
باز ليلاي بهار
باز مجنوني بيد
باز هم رنگين کمان
باز باران بهار
باز گل مست غرور
باز بلبل نغمه خوان
باز رقص دود عود
باز اسفند و گلاب
باز آن سوداي ناب
کور باد چشم حسود
باز تکرار دعا
يا مقلب القلوب
يا مدبر النهار
حال ما گردان تو خوب
راه ما گردان تو راست
باز نوروز سعيد
باز هم سال جديد
باز هم لاله عشق
خنده و بيم و اميد

عید شما مبارک

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 17:14  توسط مهسا  | 

افسوس....

افسوس....

یکی را دوست میدارم ولی افسوس او هرگز نمی داند

نگاهش می کنم شاید بخواند از نگاهم

ولی افسوس او هرگز نمی خواند

به برگ گل نوشتم من که او را دوست می دارم

ولی افسوس...

او برگ گل را بر زلف کودکی آویخت تا او را بخنداند

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم اسفند 1387ساعت 17:8  توسط مهسا  | 

شايد آن روز كه سهراب نوشت : تا شقايق هست زندگي بايد كرد )) خبري از دل پر درد گل ياس نداشت بايد اينجور نوشت هر گلي هم باشي چه شقايق چه گل پيچك و ياس زندگي اجبارست

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 12:47  توسط مهسا  | 

دیروز با یه دسته گل اومده بود به دیدنم، با یه نگاه مهربون. همون نگاهی که سالها آرزوشو داشتم و ازم دریغ می کرد. گریه کرد و گفت : که دلش برام تنگ شده ولی من فقط نگاش کردم و وقتی که رفت سنگ قبرم از اشکاش خیس شده بود

  

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت 12:45  توسط مهسا  | 

همیشه وقتی یکی ازم می پرسید چند تا دوسم داری یه عدد بزرگ میگفتم...

ولی وقتی تو ازم پرسیدی چند تا دوسم داری گفتم : یکی  !!!

میدونی چرا ؟چون قوی ترین و بزرگترین عددیه که میشناسم ...

دقت کردی که قشنگترین و عزیز ترین چیزای دنیا همیشه یکین ؟ 

ماه یکیه ... خورشید یکیه ... زمین یکیه ... خدا یکیه ... مادر یکیه ... پدر یکیه ... تو هم یکی هستی ...

وسعت عشق من به تو هم یکیه ...

پس اینو بدون از الان و تا همیشه : یکی دوست دارم ...   

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت 16:30  توسط مهسا  | 

هميشه يكي هست كه درد و دلت رو بهش بگي ولي از اوني بترس كه همون بشه دردودلت

 

از طرف اوني كه تنهاست،تنها اومده، تنها ميره، تنهاش ميزارن، تنهانمي زاره، تنهايه آرزو داره، اونم اينه كه تو تنهاش نزاري

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت 16:26  توسط مهسا  | 

هميشه اوني كه ناز ميكنه محبت مي بينه ولي اوني كه محبت مي كنه تنهاست                                                      

                    درست مثله من               

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت 16:24  توسط مهسا  | 

چرا وقتي مي خوايم بريم تو رويا چشامون مي بنديم؟؟؟؟؟؟؟؟

وقتي مي خوايم گريه كنيم،

وقتي مي خوايم فكر كنيم،

وقتي مي خوايم تصور كنيم،

وقتي مي خوايم كسي رو ببوسيم،

به اين دليل كه قشنگ ترين چيزاي توي دنيا قابل ديدن نيستن..........

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت 16:21  توسط مهسا  | 

 هر کی دلتو شکوند صداشو در نیار، یه روز دلش میشکنه و صداش در میاد

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم مهر 1387ساعت 16:17  توسط مهسا  | 

سلام بچه ها حالتون خوبه؟نمی دونید چقدر دلم واستون تنگ شده بود

                             

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم مهر 1387ساعت 15:39  توسط مهسا  |